صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...

اگر تمام خاک زمين باشي
تنها مشتي از تو کافي است
براي آنکه تا ابد بپرستمت
از ميان صور فلکي
چشمهاي تو
تنها نوري است که مي شناسم
تنت به بزرگي ماه
و کلامت خورشيدي کامل
و قلبت آتشي است
برهنه پاي
از تو عبور مي کنم
و تنگ مي بوسمت
اي سرزمين من !
پابلو نرودا
نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت

غزلک ، شکستنت کار کیه؟
به عزا نشستنت کار کیه ؟
عسلک ، نبینم افتادن تو
بگو پرپر شدنت کار کیه؟
نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد

آسمون لهجه فیروزه رو یاد تو نداد
غزلک گریه نکن ،
گریه به چشمات نمی آد!
سنگ فیروزه ی این رنگی به قاب کی شکست؟
زورق رهایی تو چه جوری به گل نشست؟
ای نگین از همه ستاره ها ، ستاره تر
راست بگو سنگ سقوط و کی به پرواز تو بست؟
نگو دیو قصه تو فنجون فالت افتاد
آسمون لهجه فیروزه رو یاد تو نداد
غزلک گریه نکن ،
گریه به چشمات نمی آد!
غزلک ، قشون قشون ستاره دنباله ی تو
همه شون عاشق بدبخت هزار ساله ی تو
پس کدوم گردنه بندی حرمت راه و شکست
که نمی رسه کسی به داد شب ناله ی تو
گلکم ، بهار بی تو ، مرگ پاییزی مونه
تن تنهایی مو ، گل زخم های تو می پوشونه
کاری از دست غزل بر نمی آد ، "آینه دار"
که حضورت غزل ها مو خط به خط می سوزونه!
شبدر پرپر از اقاقیا سر ، غزلک!
از غزل گریه ، به بغض من خودی تر ، غزلک !
دلکم ، حریق ابریشم این رفاقت و
زیر بارون غزل نداره باور ، غزلک!
جشن گل سوزان نذار عادت بشه ، عادت بشه
ریشه ی بیشه ، به دست تیشه بی حرمت بشه
وقتی هم صدایی ، اینجا یعنی "برپایی ی دار"
پس بذار تنهایی ما ، بین ما قسمت بشه !
ناخوشم ، ناخوش ناخوش ، بی خود اما خود تو!
داره من کم می شه از من ، می رسه تا خود تو!
کی برای شونه هات غزل می بافه جای شال ؟
جز من من ، کیه نزدیک مث تن با خود تو؟
غزلک شکستنت کار من و ما که نبود
بغض تو ، گریه تو ، کار غزل ها که نبود
غزلک هر چی که هس ، بدجوری خوبی واسه من
هر چی بود شعرای من ، محض تماشا که نبود!
اگه تن پس می زنیم ، حرمت عشق و نشکنیم
اگه چاوش نشدیم ، به شب شبیخون نزنیم
اگه من جفت تو نیس ، ترانه اندازه ی توست
تو شبای " بی کسی " ما همه دنبال " منیم "
غزلک ، یار اگه آوار تو شد ، گریه نکن!
اگه بر حق شدنت دار تو شد ، گریه نکن
اگه هر پنجره دیوار تو شد ، گریه نکن
یا پرستار اگه بیمار تو شد گریه نکن !
غزلک ، هر جا برم ترانه یعنی اسم تو !
خط هر منظره از جنس خط.ط جسم تو
ته هر کوچه ی بن بست غزل ، خونه ی تو
همه کس به اسم تو ، قصه ی ما طلسم تو !
بهزاد حاجی پور
نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 ساعت 9:58 موضوع | لینک ثابت




كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو
درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم
بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم
ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم
از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم
من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون
چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون
به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم
هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزن
تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم
اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم
كهكشونو ستاره هاش درياو موج و ماهياش
بيابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش
با هفت تا آسمون پر از گلاي ياس وميخک
با ل فرشته ها و عشق و اشتياق و پولک
عاشقتو يه قلب بي قرار و کوچک
فقط مي خوان بهت بگن
عزيز من تولدت مبارك
ღ ღ ღ
گم گشته ام در عشق تو
ღ ღ ღ
گشتی مرا روح و روان
ღ ღ ღ
من روز و شب در فکر تو
ღ ღ ღ
هستی مرا درمان جان
ღ ღ ღ
گویم تو را تبریک من ،
ღ ღ ღ
تبریک میلادت عزیزم
ღ ღ ღ
تبریک به تو ای موژان من ،
ღ ღ ღ






نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 ساعت 18:19 موضوع | لینک ثابت
Interview with god
گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .
So you would like to Interview me? "God asked."
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time "I said"
گفتم : اگر وقت داشته باشید .
God smiled
خدا لبخند زد
My time is eternity
وقت من ابدی است .
What questions do you have in mind for me?
چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟
What surprises you most about humankind?
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟
Go answered ….
خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood.
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .
They rush to grow up and then long to be children again.
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .
That they lose their health to make money
این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
And then lose their money to restore their health.
و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .
By thinking anxiously about the future. That
این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .
They forget the present.
زمان حال فراموش شان می شود .
Such that they live in neither the present nor the future.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .
That they live as if they will never die.
این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .
And die as if they had never lived.
و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .
God's hand took mine and we were silent for a while.
خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .
And then I asked …
بعد پرسیدم ...
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?
به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟
God replied with a smile.
خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .
To learn they cannot make anyone love them.
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .
What they can do is let themselves be loved.
اما می توان محبوب دیگران شد .
learn that it is not good to compare themselves to others.
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .
To learn that a rich person is not one who has the most.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .
But is one who needs the least.
بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.
یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .
And it takes many years to heal them.
و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .
To learn to forgive by practicing forgiveness.
با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .
To learn that there are persons who love them dearly.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .
But simply do not know how to express or show their feelings.
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .
To learn that two people can look at the same thing and see it differently.
یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.
یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .
They must forgive themselves.
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .
And to learn that I am here.
و یاد بگیرن که من اینجا هستم .
Always
همیش
نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت
يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود.
پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك
ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي
بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد
ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد.. پسرك متوجه شد كه
آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار
سخت بكوبد
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده
بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به
ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به
ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را
از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها
بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد
پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به
سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت
ديوار قبلي نخواهد بود
پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار
دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را
درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه
آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم
فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و
تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و
انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما
بگشايند»
![]()
![]()
نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت
ما حیوانات را خیلی دوست داریم، بابایمان هم
همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف میزنیم ، بابایمان هم همینطور.
بابایمان همیشه وقتی با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد میکند، مثلا
امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای
تلوزیون؟ و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟
چند روز پیشا وقتی ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا
اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش
آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته
یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی زن دایی، بابایمان هم گفت:
برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی آقاهه از بابایمان خیلی
گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛
مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟
ما تلوزیون را هم که خیلی حیوان نشان می دهد دوست می داریم، البته
علی آقا شوهر خاله مان می گوید که تلوزیون فقط شده راز بقا، قدیما که همش
گربه و کوسه نشون می داد، حالا هم که یا اون مارمولکها رو نشون می ده یا
این بوزینه رو که عین اسب واسه ملت خالی میبنده. ما فکر میکنیم که
منظور علی آقا کارتون پینوکیو باشه چون هم توش گربه نره داشت هم کوسه هم
پینوکیو که دروغ می گفت.
فامیل های ما هم خیلی حیوانات را دوست دارند، پارسال در عروسی
منوچهر پسر خاله مان که رفت قاطی مرغ ها، شوهر خاله مان دو تا گوسفند
آورد که ما با آن ها خیلی بازی کردیم ولی بعدش شوهر خاله مان همان وسط
سرشان را برید! ما اولش خیلی ترسیدیم ولی بابایمان گفت چند تا عروسی
برویم عادت میکنیم، البته گوسفندها هم چیزی نگفتند و گذاشتند شوهر خاله
مان سرشان را ببرد، حتما دردشان نیامد. ما نفهمیدیم چطور دردشان نیامده
چون یکبار در کامپیوتر داداشمان یک فیلم دیدیم که دوتا آقا که هی می
گفتند الله اکبر سر یک آقا رو که نمی گفت الله اکبر بریدند و اون آقاهه
خیلی دردش اومد. و ما تصمیم گرفتیم که همیشه بگیم الله اکبر که یک وقت
کسی سر ما را نبرد.
ما نتیجه می گیریم که خیلی خوب شد که ما در ایران به دنیا آمدیم تا
بتونیم هر روز از اسم حیوانات که نعمت خداوند هستند استفاده کنیم و آنها
را در تلوزیون ببینیم در موردشان حرف بزنیم و عکسهای آن ها را به دیوار
بچسبانیم و به آن ها مهرورزی کنیم و نمی دانیم اگر در ایران به دنیا
نیامده بودیم چه غلطی باید می کردیم
نوشته شده توسط بهزاد در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388 ساعت 10:39 موضوع | لینک ثابت
از معلم ادبيات پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت زخم دل مجنون
#
#
از معلم زبان فارسي پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت عشق اسم است(نکره ناشناس)
#
#
از معلم ديني پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت حرام است
#
#
از معلم زبان انگليسي پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت همان love است
#
#
از معلم هندسه پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت پاره خطيست مماس بر قلب عاشق
#
#
از معلم جبر و احتمال پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت محاسبه ايست که احتمال آن کم است
#
#
از معلم جغرافيا پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت مواد مذابيست زير پوسته قلب
#
#
از معلم تاريخ پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت سقوط سلسله قلب
#
#
از معلم شيمي پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت تقطير جز به جز قلب
#
#
از معلم فيزيک پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت جاذبه ايست که در ميدان قلب بوجود مي آيد
#
#
از معلم زيست پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت حالتي است که در قلب نزديک سرخرگ بعد از ديدن يار بوجود مي آيد
#
#
از معاون پرسيدم عشق چيست ؟؟ گفت يادم بنداز اين لغت را در انظباطت ذکر کنم
#
#
از مدير پرسيدم عشق چيست؟؟ گفت عشق اخراجی است !!!
#
توجه::::: حالا از نظر شما عشق چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بنویسید
نوشته شده توسط بهزاد در یکشنبه چهارم بهمن 1388 ساعت 11:23 موضوع | لینک ثابت

وقتی میرفت به جبهه
بابای نازنینم
گفت زودی بر میگرده
بازم اونو میبینم
دستی کشید به موهام
چه دست مهربونی
گفت نمیخوای عزیزم
برام یه شعر بخونی؟
هنوز میاد به گوشم
صدای دلنشینش
همیشه با خدا باش
کلام آخرینش
رفت و نمیدونستم
بابا جونم چرا رفت
یه روز خبر آوردن
بابات پیش خدا رفت
جنازهشو آوردن
جنازه بابامو
به روی دوش آوردن
بابای با وفامو
اون به قولش عمل کرد
من دیدمش دوباره
اما یه جور دیگه
با تن پاره پاره!
محاسنش خاکی بود
محاسن قشنگش
بوی خدا رو میداد
اون تن خونی رنگش
لباش چه خوب میخندید
لبای خشک و خونیش
انگار باهام حرف میزد
نگاه آسمونیش
میگفت عزیز بابا
گفتم که بر میگردم
برای حفظ میهن
ببین چه کارا کردم
ببین چه تکه تکه
شده تموم جونم
ببین که تیر و ترکش
شکسته استخونم
گریه نکن عزیزم
بابات مرد خدا بود
امامو تنها نگذاشت
رفیق باوفا بود
نمیدونی عزیزم
جبهه چه با صفا بود
برات خبر آوردم
شلمچه کربلا بود!
دستای ترکشیشو
گرفتمش تو دستم
بهش گفتم باباجون
من عاشق تو هستم
بوسه زدم به لبهاش
لبهای خونی رنگش
یه خال تو پیشونیش بود
پیشونی قشنگش!
هزار هزار تا عاشق
تو جبهه جون سپردن
ببین چه عاشقایی
بهشت زهرا بردن
بعد اونا چه کردیم؟
هیچی فقط نشستیم
وقتی که جنگ تموم شد
عهدامونو شکستیم
امثال این باباها
اگه نبود تو ایرون
هیچ میدویند چی میشد
آی آدمای خندون؟
دشمنا مثل زالو
خون ما رو میخوردن
مال و منالمون هیچ
ناموسا رو میبردن!!

برای شادی روح همه شهیدان اسلام وظهور آقا امام زمان(عج) و روح مرحوم پدرم صلوات بفرستین(الهم صلی علی محمد و آل محمد وعج الفرجهم)
نوشته شده توسط بهزاد در پنجشنبه یکم بهمن 1388 ساعت 11:20 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی شاخه نارونی تا ابدیت جاریست به سراغ من اگر می آئید نرم و آهسته بیائید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
فهرست اصلی
نویسندگان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY