سكوت شب و صداي باران...
سكوت شب و صداي باران
آميخته با صداي غرش آسمان
اتاقي كوچك و پنجره اي
رو به كوچه هاي خيس خيال
گوشه ي اتاق كتابخانه اي كوچك
با كتاب هايي ريز و درشت
صفحات و كلماتي
كه روزگاري تك به تك
از جلوي چشمانم گذشته اند
وگاه دربين شان
نامه هايي سر به مهر
كه چه بيهوده نوشته شد
نامه هايي كه بين كتاب ها ماند و پوسيد
عشقي كه از قلبم فراتر نرفت و مرد
ومن همچون بازمانده اي
در لابه لاي خاطرات گم شدم
در آخر نوشتم :
دوستای عزیزم اگه به نظراتون دير جواب مي دم یا دیر آپ میکنم از دستم ناراحت نشين آخه كم ميام نت






