تبليغاتX
ElaheysharghY








ز جان شیرین‌تری ای چشمه‌ی نوش
سزد گر گیرمت چون جان در آغوش

نظامی
.........................................

لبخند معاوضه كن با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت

شهریار
.........................................


چگونه شاد شود اندرون غمگینم؟
به اختیار كه از اختیار بیرون است

حافظ
.......................................

به چشمك این همه مژگان به هم مزن یارا!
كه این دو فتنه به هم می‌زنند دنیا را

شهریار
.......................................


گاهی به نوشخند لبت را اشاره كن
ما را به هیچ صاحب عمر دوباره كن

فروغی بسطامی
.......................................

خیال حوصله بحر می‌پزد هیهات
چه‌هاست در سر این قطره محال‌اندیش

حافظ
..........................................

عجب عجب كه برون آمدی به پرسش من
ببین ببین كه چه بی‌طاقتم ز شیدایی

مولانا
...........................................


آرامِ دل غمگین، جز دوست كسی مگزین
فی‌الجمله همه او بین، زیرا همه او دیدم

فخرالدین عراقی
.............................................


منم شرمنده زین یاری كه كردی
همین باشد وفاداری كه كردی

وحشی بافقی
............................................


بده یك بوسه تا ده واستانی
از این به چون بود بازارگانی!؟

نظامی
..............................................


ما را همین بس است كه داریم درد عشق
مقصود ما ز وصل تو بوس و كنار نیست

عبید زاكانی
...............................................

چندین شكستِ كارِ منِ دلشكسته چیست؟
ای هرزه‌گرد مگر نیست كار دگرت؟

وحشی بافقی
...........................................

مرا هجران گسست از هم، رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی، تو را مشت

پروین اعتصامی
..........................................

گفتی تو نه گوشی (!) كه سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار كجا گوش‌تر از من؟

شهریار
.......................................


آخرالامر گل كوزه‌گران خواهی شد
حالیا فكر سبو كن كه پر از باده كنی

حافظ
.........................................


جمالش كرد حیرانم، چه ماه است آن نمی‌دانم
كه چشم از كشف ماهیت، نمی‌بندد تأمل را

اوحدی مراغه‌ای

_________________
کاش میشد در غروب آفتاب ، بی صدا با سایه ها کوچید و رفت .


گربه ی شکمو

یکی بود یکی نبود


زیر گنبد کبود

یه گربه ی نازنازی بود

شیطون و اهل بازی بود

زرنگ بود و بلا بود

شکمو و ناقلا بود

از بس که بازیگوش بود

همش دنبال موش بود

کمین می کرد یه گوشه

به هوای آقاموشه

موش می گرفت اون ناقلا

بعدش می خورد ،با اشتها

یه روزی گربه ی ما،

گربه ی شیطون بلا

رو پشت بوم راه می رفت

پایین و بالا می رفت

یه دُکّون ِ قصّابی دید

از پشت بوم پایین پرید

به عشق گوشت تازه

رفت دمِ اون مغازه

یه قصاب سبیلو

با ساطور و با چاقو

گوشتا را تکه می کرد

میذاشت توی ترازو

دهن پیشی پرآب شد

از گشنگی بیتاب شد

میو میو را سرداد

به قصابه خبرداد:

که من دلم گوشت میخواد

جیگر میخواد دل میخواد

قصابه تا اونو دید

اخمی کرد و دادکشید:

پیشته پیشته گربه ی بلا

برو برو اینجا نیا

من به تو گوشت نمیدم

دل و جیگر نمیدم

پیشی بی صبر و تاب

نگاهی کرد به قصاب

گفت آقای سبیلو

آقای چاق ِ اخمو

گوشت نمیدی دنبه بده

دل نمیدی قلوه بده

قصابه باز دادکشید

هوار و فریاد کشید:

گربه ی بی چشم و رو

گم شو دیگه، برو برو

پیشی حسابی بور شد

رفت و از اونجا دور شد

خسته و سر در گریبون

نگاهی کرد به آسمون

از قصابه خیری ندید

رفت و رو پشت بوم پرید

خسته و زار و ناامید

رو پشت بوم دراز کشید

با خودش می گفت:

حالا که چیزی نخوردم

گشنه و ناشتا موندم

تو دلم میگم:

این گوشتای گندیده

پیف!پیف! پیف!بومیده!

شاید که باورم بشه

دلم یه کم خنک بشه!


_________________
نميگم دوستت دارم
نميگم عاشقتم
ميگم ديونتم كه اگه يه روز ناراحتت كردم بگي بيخيال ديونست

Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz
Razz Razz Razz Razz Razzــــــ Razz Razz Razz Razz Razz
Razz Razz Razz Razzــــــــــــــ Razz Razz Razz Razz
Razz Razz Razzــــــــــــــــــــ Razz Razz Razz
Razz Razz ـــــــــــــــــــــــــــ Razz Razz
Razz دوستت دارم مادر جون Razz
Razz Razz ـــــــــــــــــــــــــــ Razz Razz
Razz Razz Razzــــــــــــــــــــــ Razz Razz Razz
Razz Razz Razz Razzـــــــــــــــ Razz Razz Razz Razz
Razz Razz Razz Razz Razz ـــــ Razz Razz Razz Razz Razz
Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz Razz   
Razz



چهارشنبه یازدهم آذر 1388 |


ضمن عرض سلام و احترام، فرا رسیدن دهم ذیحجه، عید سعید قربان، روز شریف اعلام تقرب به پیشگاه الهی را حضور همه ی مسلمانان جهان، هموطنان و بویژه شمادوستان بازدید کننده وبلاگelaheysharghe، از طرف خودم  تبریك و تهنیت عرض نموده و لحظاتی خوش و شادمانه را برای یكایك شما عزیزان آرزومندیم.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

عید سعید قربان بر عموم مسلمانان و موحدین ایران و جهان مبارک باد


عید قربان، جشن رهایی از اسارت نفس و شکوفایی ایمان، عید عبادت و بندگی و اطاعت شایسته از پروردگار تواناست. عید پیروزی وظیفه و اوج تجلی روح ایثار است. عید نزدیک شدن دلهایی است که به قرب الهی رسیده اند، و عید بر آمدن روزی نو و انسانی نو از خاکسترهای خویشتن خویش است.

عید یعنی بازگشت، بازگشت به خود و به حقیقت هستی. عید انسانها روزی است كه بازگشت كنند به آنچه كه حقیقتاً از آن هستند و باید باشند. بدین معنی که عید واقعی و شادی حقیقی آن وقتی است که انسان بتواند رضای خدا را به دست بیاورد و به ماهیت وجودی خود پی برده، آنطور که بایسته است حقوق همنوعان خود را رعایت نماید. از تبعیض و ریا بپرهیزد و بدون هیچ حب و بغضی به شعور فرد فرد انسان های اجتماعش احترام قائل شود و عدالت حقیقی که خداوند به تمام انسانها ارزانی داشته است را دچار خدشه ای ننماید.

هر کدام از اعیاد دینی ما به پشتوانه ی پیشینه ی تاریخی و مذهبی آن محترم شمرده می شود و در این راستا روز دهم ذیحجه، مصادف با عید قربـان با ویژگی های عمده ای که دارد از اعیاد بسیار مقدس موحدان عالم به ویژه ما مسلمانان بشمار می رود که به یاد درسی که از ابراهیم(ع) و فرزندش اسماعیل(ع) آموخته ایم این روز را جشن می گیریم. یکی از فضایل این روز بزرگ قربانی کردن و رسیدگی به وضع بیچارگان است. همانطور که در روایت‏هاى مکررى نقل شده که در روز عید قربان (اضحى) قربانى کنید تا در این روز فرخنده که براى همگان عید است و بسیار خجسته، گرسنگان و مستمندان از خوردن گوشت‏حلال، بى‏منت، بهره مند شوند.

از آنجا که ابراهیم(ع) اسطوره ای از اطاعت فرمان بی چون و چرای خداوند بود و حقیقت را با تمام وجود درک کرده بود، تمام وجودش در مقابل خدا تسلیم بود. به همین دلیل در مقابل تمامی بی خدایی ها با تمام وجودش ایستادگی می کرد. خداوند در این روز مبارک اراده کرد که ابراهیم(ع) را بیازماید و ابراهیم(ع) نیز اراده کرد تا با کمال میل فرمان الهی را اجرا کند. لذا وقتی در این آزمون بزرگ پیروز شد خدای مهربان گوسفندی را فرستاد تا به جای اسماعیلش ذبح کند. پس پیروزی در این آزمون یک عید بزرگ محسوب می شود. آری عید قربان یادآور آزمایشهای سخت و سنگین الهی از حضرت ابراهیم(ع) و ذبح حضرت اسماعیل(ع) است.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و خدا اسماعیل را به ابراهیم بخشید

و ابراهیم، خدا را به اسماعیلش ترجیح داد

و اسماعیل، خدا را بر خود ترجیح داد

و خدا اسماعیل را به ابراهیم

و اسماعیل را به اسماعیل، بخشید

و این چنین شد که قربان، عیدی مبارک شد

این عید بر یکایک شما عزیزان نیز مبارک باد


آن روز كه ابراهیم(ع) با پاهای لرزان اما قلبی مطمئن فرزندش اسماعیل را كه برای داشتنش دعاهای بسیار كرده بود، به مذبح می‌برد، از تمام نفسانیات خود در پیشگاه خداوند گذشت. اگرچه در لحظات آخر به فرمان خداوند تیغ از گلوی فرزند بركشید و گوسفند فرستاده شده از سوی پروردگارش را قربانی كرد، اما امتحانی را كه باید می‌داد، پس داد و همراه با خشنودی خداوند از پرهیزگاری بنده‌اش، او نیز از سربلندی در امتحان سرخوش بود.


چرا که

خدا تمام عشق بود

عشق٬ آتش را گلستـان کرد

عشق، پسر را به قربـــــانگاه برد

عشق، مرگ به دست پـــدر را پذیرفت

عشق، به جای او گوسفندی را به تیغ سپرد

عشق، ابراهیم را بنده و خدا را آفریننده ساخت

و عشق خشنودی عاشق و معشوق را در برداشت


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

با امید به اینکه معرفت واقعی این عید را دریابیم


پنجشنبه پنجم آذر 1388 |


از اول خدا ، از آخر خدا

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که ھوس مي کردم سر سنگينم راکه پر از دغدغھ ي ديروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھاي صبورت بگذارم و آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات شانه ھاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه ھستي .

من ھمچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن ھمه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند ،اشکھايت به من رسيد

و من يکي يکي بر زنگارھاي روحت ر يختم تا باز ھم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنھا اينگونه مي شود تا ھميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راھم گذاشته بودي ؟

گفت : <> بارھا صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ، تو ھرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود ،که عزيز از ھر چه ھست از اين راه نرو که به ناکجاآباد ھم نخواھي رسيد .

گفتم : پس چرا آن ھمه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناھت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

بارھا گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي .آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنھا اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار مي کني ھمان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم :مھربانترين خدا ، دوست دارمت ...

<> گفت : عزيز تر از ھر چه ھست من دوست تر دارمت ...

خدايا..........
در عجب ماندم
که تو چه خوبيو من چه بد
تو مهربانی و من نا سازگار
تو عشق ميورزی و من لجاجت ميکنم
تو می بخشی و من از بخشيده هايت نمی بخشم
تو به خلقت روزی ميدهی و من همان روزی را از خلقت ميگيرم
غرق در گناهم
دلی نشکن تر از سنگ و سوخته از آتش گناه
من هم سوال زياد دارم
از اینکه چرا من را اشرف مخلوقات کردی
از اینکه چرا من را آگاه آفريدی
واقعا انسان چيست..
جسمی که سرگردان چند سالی بر رويه زمين ميگردد و بعد هم از بين ميرود
اگر اینطور است پس چرا بين همه انسان ها فرق وجود دارد
خدايا اگر اجازه بدی راحت تر حرف بزنم خيلی ممنون
اگر به حيوانات نگاه کنيم ميبينيم تقريبان همشون شبيه هم هستن به دنيا ميان و از دنيا ميرن
توشون ثروتمند و فقير وجود نداره
آفريقايی هاشون با هنديا زياد فرق ندارن
ولی انسان ها دارن
هميشه این سوال در ذهنم بوده که چرا مردمی بايد تا آخر عمر در بيچارگی زندگی کنن ولی بعضيا وقتی بدنيا ميان در اوج ثروت هستن
شايد تو پستايه قبلی تعری خوشبختی شامل اینا بشه ولی بازم ميبينيم که انسان هايی تو آفريقا به دنيا ميان که تا اخر عمر در فلاکت زندگی ميکنن
این که عدالت نيست
آيا حق دارم از خدا گلايه کنم
بعضی ها ميگن خدا آنها را آفريد تا ما قدر زندگيمون رو بيشتر بفهميم ولی این جواب مسخره و بی ربط به نظر ميرسه
خدايا در نيايش اول سخنم حرف از مهربانيت زدم
تو ما انسان ها رو مثل خودت مهربان آفريدی
من غرق در گناهم ولی تو از من خواسته بودی که بخشنده باشم
آيا اینطوری نيست که من انسان نماينده تو هستم
بله که اینطوره
خدايا تو به من خدايی رو ياد دادی
ولی من ياد نگرفتم
ياد دادی که وقتی کسی در حقم بدی کرد ولی بعد معذرت خواست يا همون توبه کرد ببخشم همون طور که خودت ميبخشی
پس تا اینجا جواب پست قبلی رو دادم خداجون

آره خدايا تو همه این لطف ها رو در حق من کردی تا من هم ياد بگيرم و در حق بقيه بکنم
بهترين چيز ها رو به من دادی تا من هم بهترين چيز هام رو به بقيه انسان ها بدم
از بدی هام گزشتی تا من هم بگزرم
بهم محبت کردی تا من هم محبت کنم و در آخر بهم قانون داشتن رو ياد دادی تا من هم قانون گذاری ياد بگيرم

حال ميفهمم که چرا يکی غنی هست و يکی فقير
چون تو ميخواستی فقط خودت خدا نباشی
تو ميخواستی منم خدايی کنم . . .




سه شنبه سوم آذر 1388 |


خداوندا با تو سخن می گویم
از عشق
آن میل شدید درونی
آن جادوی جاودانی
آن عطش کاشتن و درو کردن
آن عظمت فکر کردن و دیدن
آری خداوندا از تو می پرسم
کجا رفته است آن تکثر روح نیک تو
اگر درون نیک است پس اینها چیست
صدای قناری در قفس از برای چیست
خداوندا از تو می پرسم
اگر آدم اشرف مخلو قات است
اگر او کمال آفریده ها است
پس چرا حقارتش می بینی
پیش مخلوقات
او را که افسارش باز کردی وگفتی برو تا باز گردی سوی من
خداوندا از تو می پرسم
کدامین مالک گله اش را دست گرگ می سپارد
که تو گرگ را مبصر کلاس ما کردی
ما در زمین همه بنده شیطانیم
اگر خود را گول نزنیم
او ما را حکمرانی می کند
هر چه خواهد می دهد و هر چه می خواهد گیرد
الا جان که از آن توست
خداوندا از تو می پرسم
آیا نمی خواهی ظاهر کنی آن حقیقتی که وعده داده بودی
آن قیامتی که ما را از آن ترسانده بودی
خداوندا پس کجا خوابیده آن ناجی که ما را قول امید داده بودی
امید در انتظارش یاٌس را می نوشد
و خداوندا از تو می پرسم
کی می شود دیگر از تو نپرسم



سه شنبه سوم آذر 1388 |


الو ... الو ... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟
پس چرا کسی جواب نمیده ؟
یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...
- بله با کی کار داری کوچولو ؟
خدا هست ؟ باهاش قرار داشت، قول داده امشب جوابمو بده
- بگو من میشنوم
کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...
- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟
- فرشته ساکت بود. بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید و با همان بغض گفت : اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :
ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد : بگو زیبا بگو. هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت : خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا ... چرا ؟ ولی این مخالف با تقدیره. چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم، ده تا دوستت دارم. اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم. مگه ما با هم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک : آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ، کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...
و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود ...


در زمین عشقی نیست که زمینت نزند،آسمان را دریاب!!

خدايا بازم باهات حرف دارم نيازي نيست اينجا مطرح كنم ولي

ميگم تا نظرمو داده باشم..



ميدونم خدا از درونم آگاهه چون من با تمام وجودم احساس

مي كنم چون در قلبم در وجودم احساسش ميكنم ميگم كه

وجود دداره.. خدايا ما ادماي چند هزار ساله پيش نيستيم ، كه

براي اثبات وجودت دليل بخوايم.... تو به تمام سوالهاي ما جواب

دادي ولي براثي هركس يه جور...ما آدما يه خورده زياده

خواهيم ..بعضي موقعا شيطنت مي كنيم و ميگيم خدايا باهات

حرف ميزنيم پس تو هم باهام حرف بزن..خدايا منو ببخش شايد

بعضي اوقات تو بدترين شرايط زندگيم بودم و ازت گلايه مي

كردم ..مي گفتم چرا؟؟؟..حالا از رفتارم پشيمونم ..خدايا تو به

آدما اجازه دادي تا سرنوشتشون رو بسازن ...حالا ديگه نوبت


دليل و برهان نيست چون خيلي وقته كه جواب سوالهامون رو

دادي و ما هر كدوم به زبون خودمون ترجمش كرديم ..حالا نوبت

منه كه خودمو بهت نشون بدم ...مشكل ما اينه كه تو بد ترين

شرايط زندگيمون كه باشيم ميگيم خدا چرا من؟؟..همه ي آدما

تو زندگيشون يه همچين گله اي بهت كردن پس براي من ثابت

شدي..من به اين باور رسيدم كه تو هيچ آدمي رو تو سر دو

راهي نزاشتي... هميشه به اين كه منو آفريدي افتخار مي

كنم ..زندگي من مي تونست جور ديگه اي باشه (شايد خيلي

بد )..ولي من راضيم به داده و نداده ات...خدايا با تمام وجودم و

مثل هميشه ميگم كه دوست دارم....



اينم درد دل من ....

تو وجود هر کدوم از ما نیمی از خدا وجود داره Smile با داد و بیداد و هوار کشیدن صداتو نمیشنوه تو دلت یواشکی باهاش حرف بزن

خدا


گفت : همیشه در هرکاری خدارا مد نظر قرار بده


گفتم : خدا ؟ . . . ول کن بابا . . . حرف تکراری نزن . با همین حرفا آدم را اغفال می کنید بعد شرش را شیره می مالید بعد آدم یکدفعه می بیند ای دل غافل از قافله عقب مانده است .

گفت : کدام قافله ؟ اگر منظورت پول و ثروت است که بهتر است از سرمایه دارانش بپرسی که عاقبت فراموشی خدا چیست ؟ و اگر منظورت زندگی انسانی و رضایت قلبی و آرامش خاطر است که باید همیشه خدا را در نظر داشته باشی . البته من احساس می کنم که تو منظور مرا از خدا نفهمیدی .

گفتم : چطور نفهمیدم ؟ مگر منظور تو از خدا ٬ یاد مرگ و جهنم و بهشت و اینجور حرفها نیست ؟

گفت : چرا ولی اینایی که گفتی یه خورده باورش برای بشری که دایم سر و کارش با مادیات و امور دنیوی است سخته . اما خدایی که من می خوام برای تو تعریف کنم خیلی ساده تر از این حرفاست و برای بشر دنیوی ملموس تره .

گفتم : مگه خدا معنای دیگه ای هم داره ؟ تا آنجایی که من می دونم خدا یکیه و غیر از یکی هیچی نیست دیگه .

گفت : آفرین اما آیا تو تا حالا فکر کرده ای که کلمه « خدا » در زبان فارسی چقدر با مسما و بجا انتخاب شده و معنای آن کاملا با خود کلمه همگون و هم راستا ست ؟ من همیشه به این انتخاب اجداد گذشته خود در این زمینه احسنت و آفرین گفته ام که اینطور دقیق معنای آفریننده را فهمیده و لغت بسیار بجایی را برای آن برگزیده اند .

گفتم : من که گیج شدم . خودت مسئله را باز کن و روشن کن که دقیقا منظورت چیه ؟

گفت : خیلی ساده است . « خدا » در لغت یعنی به خودت بیا . « به خود آ » البته این به خود آمدن ٬ هم می تواند به معنی بازگشت به خویشتن باشد و هم می تواند به معنی بازگشت نتیجه اعمال به خود آدم باشد .« به خود آ » یعنی هر کاری که بکنی ٬ هر عملی که انجام بدهی ٬ نتیجه آن گریبان خودت را خواهد گرفت . البته ماها که افراد دنیایی و مادی هستیم ٬ بهتره به « خود آ » ی این جهانی ٬ یعنی عقوبت کارها و اعمال مان در این جهان بیشتر بیاندیشیم تا جهان آخرت که اطلاع درست و چندانی از آن نداریم و هم اینکه عقوبت و سرانجام کارها در این دنیا برای ما سهل الوصول تر و ملموستر است . یقینا در این دنیا هر کسی به نوعی در خود یا در دیگران نتیجه اعمال خوب و زشت را دیده و تجربه کرده است .....




سه شنبه سوم آذر 1388 |



پلنگ صورتي



سه شنبه سوم آذر 1388 |





یکشنبه یکم آذر 1388 |


rz46zpqxqbdg2vrg5f65.jpg



پروردگارم ،مهربان من

از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!

در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است

و هر زمزمه ای بانگ عزایی

و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...

در هراس دم می زنم

در بی قراری زندگی می کنم

و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است

من در این بهشت ،

همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.

"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"

"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"

دردم ، درد "بی کسی" بود



دنیارا نگه دارید


می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم !

ju615w7pwn89yv3rgd.jpg



یکشنبه یکم آذر 1388 |


چرا...بر قلب گل غم مي نشيند؟

چرا ...پروانه از عشق مي سوزد؟

چرا ...هميشه در فكر بارانيم ؟

چرا ...احساس در دل مردم خشكيده است ؟

چرا ...شكستن بي صداست ؟

چرا...عاشقها به عشق نميرسند؟

چرا... لاله و شقايقها رنگ خونند؟

چرا ...عاشق هميشه گريان است؟

چرا ...قناري در قفس ميخواند ؟

چرا ...جغدها روزنمي بينندوشب گريا نند؟

چرا...كبوترها روي ديوارند؟

چرا ...پرندگان هم ميميرند ؟

چرا ...دردها بغض مي شوند؟

چرا ...دلها هميشه بهونه ميگيرند؟

چرا...تنهايي داوي درد بي درمان است؟

چرا... گل زنداني گلدان است ؟

چرا ..غروب هميشه دلگير است ؟

چرا ...شعر رود هميشه رفتن است ؟

چرا ...نا له باد هميشه زوزه است ؟

چرا...ابرها با ما يكرنگ نيستند؟

چرا... كوهها هميشه صبورند؟

چرا...كوير هميشه خشك وخاردارست؟

چرا... دريا گاهي وحشيست؟

چرا ...روح سا حل خط خطيست ؟

چرا ...سر سفره هفت سين ماهي توي تنگ است ؟

چرا ...مسا فر هميشه تنهاست ؟

چرا ...نگاه هميشه گمراه است؟

چرا ...كلاغ هميشه دزداست ؟

چرا ...پرستو هميشه خانه بدوش است ؟

چرا....سرنوشت هميشه تلخ است؟

چرا ...تقدير اينگونه بي رحم است ؟

چرا ...اميد بي رنگ است؟

چرا...هميشه دعا بي جواب است ؟

چرا...خدا بي خيال است؟

چرا ...

چرا...

ای نگاهت آشنای سال دیر چشمهایت رازچشمانم بگیر

فرصت خواندن به چشمانم بده عقل را برگیروفرمانم بده

من به فرمان تودل رارانده ام عشق رادرچشمهایت خوانده ام

ای جنون محض بربادم بده رسم عشق وعاشقی یادم بده

خسته ام،افتاده ام مثل کویر دستهایم،دستهایم رابگیر

چشمهایم بررویم گم شده شاخه های آرزویم گم شده

رفته ام سمت غریب آبادها رفته ام ازخویشتن بابادها

رفته ام ازخود ((من))این من نیستم رفته ام ازخود بگو من کیستم؟

بوی غربت می دهم،بوی غروب بوی نخلستان دلگیرجنوب

آه ای بالاترین فریادمن ای که تا من زنده ام دریادمن

کی به دادعاشقی چون من رسی خسته ام ازاین همه دلواپسی

خسته ام مانندبغضی درگلو نی لبک ازحال وروز من بگو

نی لبک سازدوبیتی سربده این دل مجنونی ام را پربده



شنبه سی ام آبان 1388 |


سلام دوستای گلم خیلی از دوستان سوال می کنن تنهایی یعنی

 چی وتنهایی توبه چه معناست ومن براتون گفتم امیدوارم متوجه شده

باشید وکاملا گویا باشه اگه نه بگید تاواضح ترازاین براتون بگم

 

تنهایی به معنای این نیست که یک فردبی کس باشدکسی

درپیرامونش نباشداگرکسی پیوندی،کششی،انتظاری ونیاز

پیوستگی واتصالی دردرونش نداشته باشدنسبت به هرچیزی،

نسبت به هرکسی،اگرمنفردوتک هم باشدتنها نیست.

برعکس کسی که نیازچنین اتصالی وپیوست وخویشاوندئی

دردرونش حس می کند وبعداحساس می کند که ازاوجداافتاده

بریده شده وتنها مانده است درانبوه جمعیت نیزتنهاست چنین

روحی ممکن است درآتش یک عشق زمینی ویادرآتش یک عشق

ماورائی بسوزدوبگذرد،پرستش رادرعالی ترین شکلش یعنی نوعی

ازدعا ونیایش رابوجود میاورد واین نیایش،نیایشی است که زائیده ی

عشق است؟؟؟؟؟؟

باتشکر بهزاد  تنها


 

 

 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا میبرم از شهر شما

دل شوریده و ویرانه خویش

میبرم تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

میبرم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

 

 

 

  

عاشقی همیشه وصل نیست

اصل وصل نیست

عاشقی اینه که

از معشوق دور باشی

ازدلتنگی ناله وزاری کنی

اون ناز باشه وتونیاز

 

                          

 

دراین شبهای دل تنگی که غم با من هم آغوشه

بجز اندوه و تنهایی کسی با من نمی جوشه

کسی حالم نمی پرسه کسی دردم نمی دونه

نه هم دردآوایی با من یک دل نمی خونه

از این سرگشتگی بیزارم وبیزار

ولی راه فراری نیست از این دیوار


   

 

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب

 مي گفت شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
 
به جان دلبرش افتاده بود- اما- طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه - مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد

 

 

حالم بد نيست غم کم می خورم کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب!!!!

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

 

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

نبودت ابتدای هرچه ویرانیست درمن

شروع شوم شبهای زمستانیست درمن

عبورازتنگنای حفره های اضطرابست

نشستن درمسیرسیل خورشیدی مذاب است

نبودت پرسه درپس کوچه های بی قراریست

عبورازالتهاب این جهنم های جاریست

نبودت یعنی ازهرسوهجوم واردیوار

ویافریادبی پژواک مردی زیر آوار

ویاازاوج وحشت پنجه برخاکی کشیدن

جهنم راازهرجا بگذری درپیش دیدن

من اینجاخردوخونین وخرابم،کاش بودی

چنان ماهی که دورازتنگ آبم،کاش بودی

چه شدیکباره ازهم بی نهایت دورگشتیم

تویامن ای غزال دشت من مغرورگشتیم

به غیرازبی پناهی کی پناهم می شودباز

چه دستی بی تواینجا تکیه گاهم می شودباز

میان عابران تنهاترازمن هیچ کس نیست

کسی اینجابه فکراین غریب درقفس نیست

دلم امشب برای خنده هایت تنگ تنگ است

فقط دردستهای گرم تو مردن قشنگ است

کسی غیرازتوآرامم نخواهدکردامشب

چگونه سرکنم بااین هوای سرد امشب

چه میدانی چه بامن کرددوری

مپرس ازمن خودت ازدست این دوری چه جوری

وبی من گریه ات راپیش کی سرمیدهی باز

دلت رادرهوای چشم کی پرمی دهی باز

خودم میدانم آنجاسخت دلتنگی برایم

وهرشب خواب می بینی که شایدمن بیایم

فقط وقتی خبرازحال وروزم داری ای دوست

که یک لحظه خودت راجای من بگذاری ای دوست



 



شنبه سی ام آبان 1388 |