ElaheysharghY
یک کلام و بس عشق ناتمام
این یه قصه هستش و جنبه خارجی نداره لطفا به ذل نگیرید............. یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش
بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد یک
دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصلهاش رو ندارم فقط میخوام که بغلم
کنی."
چی؟ یعنی چه؟
گلشیفته فراهانی هدیه تهرانی لیلا حاتمی محمد اصفهانی هومن باران کوثری بهرام رادان استاد شجریان ابی نیکی کریمی مهناز افشار
اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم
بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی میخواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات
زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات
عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید ...
1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 -سعی كنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش كنیم كمتر گله كنیم.
4 - با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم.
5 -گاهی هدیههایی كه گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم.
6 - بیشتردعا كنیم.
7 -در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم.
8- هر از گاهی نفس عمیق بكشیم.
9- لذت عطسه كردن را حس كنیم.
10- قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم.
11- زیر دوش آواز بخوانیم.
12-سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15- برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی كنیم!
16- از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم.
17- برای كارهایمان برنامهریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است!
18- مجموعهای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... )برای خودمان جمعآوری كنیم.
19- در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20- گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهیها باشد چه بهتر.
21- گاهی از درخت بالا برویم.
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23- گاهی كمی پابرهنه راه برویم!.
24- بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم.
25- وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم.
27- سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم.
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29- وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس كنیم.
30- زیر باران راه برویم.
31- كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم ..
32- قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34- اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم.
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم.
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم.
38- گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم.
40- از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد
و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار میکوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطهی فیزیکی ما هستی!
و بعد در پاسخ به چشمهای من که از حدقه داشت در میاومد اضافه کرد:
تو چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق میافته؟
خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثهای رخ نمیده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش
بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش
رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.
چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمیتونست تصمیم بگیره
من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی
قسمت کفشها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم
توی قسمت جواهرات یک جفت گوشوارهای الماس.
حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ میشد. حتی فکر کنم سعی
کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچبند تنیس بخرم، با وجود
اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفتهبود. نمیتونست باور کنه
وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."
در اوج لذت از تمام این خریدها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همینها خوبه. بیا بریم حساب کنیم."
در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"
عزیزم من میخوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت
اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی
بخرم برات مهمه."
و موقعی که توی چشماش میخوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه
اضافه کردم: "چرا نمیتونی من و بخاطر خودم دوست داشتهباشی نه بخاطر
چیزایی که برات میخرم؟"
خوب امشب هم توی اتاقخواب هیچ اتفاقی نمیافته فقط دلم خنک شده که فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125602.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125603.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125604.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125605.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125606.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125607.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125608.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125609.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125612.jpg
http://persian-star.org/1388/8/09/jd/125613.jpg
تا حالا شده احساس تنهایی کنی.فکر کنی که هیچ کسی نیست که تورو بفهمه.آره
حتما شده تو این مواقع سعی می کنی که چه حرکتی انجام بدی؟ خیلی از ماها می
ریم پیش یکی از نزدیک ترین دوستانمون تا با درد و دل کردن با اون یه کم
سبک بشیم.اما حتما باز هم برات این اتفاق افتاده که همون دوستت که از نظرت
سنگ صبورته برای تو وقت نداشته باشه و باید به کارهای خودش برسه. اون وقت
چی؟دیگه به نظرت کی هست؟ خب من اینجا می خوام یه دوست رو معرفی کنم که
میلیون ها ساله که همه می شناسنش از بزرگ و کوچیک، پیر و جوون، زن و
مرد،دوستی که همیشه برای همه ما وقت داره همیشه به فکر ماست همیشه خیر و
صلاحمونو می خواد اما ما بی معرفتها خیلی وقتا از یاد می بریمش یا وقتی
کارمون باهاش تموم شد دیگه تا مشکل بعدی سراغش نمی ریم. باز هم می ریم
سراغ افراد دیگه اما اون باز هم پیش خودش می خنده و می گه عیب نداره باز
هم هر موقع کارت گیر کرد بیا پیش من.تا حالا به این موضوع فکر کردی که این
دوست عزیز که تنهای تنهای تنهاست دوست داره که تو هم بهش یه سری بزنی سرتو
بگیری بالا بهش بگی سلام امروز فقط به خاطر خودت اومدم، اومدم که بهت بگم
چقدر دوست دارم .ازت تشکر کنم که اینقدر به فکر منی و شرمندم که من اون
طور که تو می خوای به فکرت نیستم.می دونم به من حتی به اندازه یک قطره هم
نیاز نداری ولی باز هم شرمندم که برات بنده بدی بودم.اگه خوب گوش کنید
داره یه صدایی می یاد که میگه((یکی اون بالاست که مارو دوست داره))
نامه ای از طرف خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من
حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز
در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول
انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی
تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:
"سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت
یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا
پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم
که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت
را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام
دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم
تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر
روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی
کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و
تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی
نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای
خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی
دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من
سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره
بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی
زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده
ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد
دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت
هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به
سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز
هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به
من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی
ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم
کشید...
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا
خدایا
ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان وی خیــالــت پیش روی عـا شقـان
هـر کجـا کـردم نظـربــالا و پســـت جـلوه ای ازروی زیبــای تو هســت
خـرقـه پـوشـان محـو دیـدار تواند باده نوشان مست دیدار تواند
هـــم بـود در هــر دلـی مــاوای تو هــم بـود در هـر سـری سـودای تو
حـرفـی از اسـرار عشقــم یـــاد ده هــم بســوزان هـم مـرا بـر بــاد ده











تازه ترين تحقيقات تاريخي نشان داده است كه باراك اوباما ايراني است.
ايتارتاس گزارش داد كه تحقيقات تازه يك تيم تحقيقات تاريخي بر روي اصل و
نسب باراك حسين اوباما نشان داده است كه او يك ايراني الاصل است. به گزارش
آسوشيتدنيوز دكتر اندي واسهول از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه معتبر ام
آي تي آمريكا اعلام كرده است كه مطابق تحقيقات تيم وي، باراك حسين اوباما
ذاتا از اهالي جنوب ايران وشيعه است.
بر اساس اين تحقيقات، خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف
اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به
آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي
معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از
يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به
سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت
كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه
كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر
وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده
را به سمت طرابلس مي كوچاند.
خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از
ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي
كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به
همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار
معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به
فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته
و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي
شود.
وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت
مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد.
اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا ورشكست شده و
بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.
پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت
ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار
خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب
اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب
نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و
نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي
دهد.
بنا براين گزارش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا و ايران باشد.
همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن
قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي
مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما
مشكوك بودم.
تا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است.
| Design By : Night Skin |
































